پنجره ای هست میان ِ حرف هایم ،

برای سر ک کشیدن گاه گاه سکوت ... !

و کاغذ ، مات می ماند...

وقتی پنجره خمیازه می کشد ...

الفبای نوشتنم به کما می رود ،

و خشکش می زند چشمه ی خودکارم ...

تا بسته شدن لب های پنجره ،

کنجی پنهان می شوم

تا سکوت مرا

پنجره با خود نبرد...