سکــــوت

 

پنجره ای هست میان ِ حرف هایم ،

برای سر ک کشیدن گاه گاه سکوت ... !

و کاغذ ، مات می ماند...

وقتی پنجره خمیازه می کشد ...

الفبای نوشتنم به کما می رود ،

و خشکش می زند چشمه ی خودکارم ...

تا بسته شدن لب های پنجره ،

کنجی پنهان می شوم

تا سکوت مرا

پنجره با خود نبرد...

آخرین واگن!

 

آن قـــــــدر دل کنـ ــ ـدن از تو سخــــت است...

که در اخـــــــرین کوپــه از

آخریــــــــن واگن قطــــــار نشــسته ام!

تا هرچه قدر میشـــود...

دیـــــ ـــ ـــرتــــر تـــرکـــت کنــم...